X
تبلیغات
زولا

داستان آموزنده جدید, داستان بسیار زیبا, داستان جالب, داستان جدید

داستان آموزنده جدید,داستان بسیار زیبا,داستان جالب,داستان جدید

داستان زیبای نصیحت مادر

داستان زیبای نصیحت مادر

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش   رسید .
پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .
مادرش که شاهد کارهای او بود ،  سعی می کرد پسرش را متوجه اشتباهش بکند . یک روز پسر برای اینکه خیال مادرش را راحت کند به او قول داد  که دوستانش را آزمایش کند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می کند و او دوستان خوبی دارد
فردای آنروز پسر در حالیکه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود ، گفت :” چند هفته ای است که موشی نابکار در منزل ما لانه کرده است و  امان ما را بریده است . دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز کرده است.
آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره کردند که چطور ممکن است موش یک جسم فلزی را بجود ، ولیکن حرفهای او را تایید کردند و گفتند:” حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریک کرده است
پسر نزد مادرش رفت و گفت :” ماجرای عجیبی را تعریف کردم ولی آنها به من  احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند .” مادر گفت: ” دوست خوب کسی هست که حقایق را بگویید نه آنکه دروغ تو را راست پندارد.” ولی پسر نپذیرفت.
  مادر مرد و پسر به کارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد .
روزی خیلی گرسنه بود، به دوستانش رسید که در کنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در کنار آنها نشست به امید آنکه تعارفی بکنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ، ولیکن آنها به روی خود نیاوردند . پسرک شروع به تعریف کرد که :” قرص نانی و تکه ای پنیر دیشب کنار گذاشته بودم ولیکن موشی تمام آنرا خورد .” دوستانش او را مسخره کردند و گفتند :” چطور ممکنست موشی یک نان درسته را بخورد .” پسر به آنها گفت : ” چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یک نان درسته را بخورد . ”
به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه کرده است ولیکن افسوس که دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.

تاریخ ارسال: یکشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 06:00 ق.ظ | نویسنده: میثم | چاپ مطلب
نظرات (6)
جمعه 8 اسفند‌ماه سال 1393 10:55 ق.ظ
یاسی
امتیاز: 5 2
لینک نظر
بسی عالییییییییییست مرسی
شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1393 06:59 ب.ظ
نازلی
امتیاز: 3 2
لینک نظر
عالی بود
چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1393 05:57 ب.ظ
عالی بود
امتیاز: 3 2
لینک نظر
خیلی خوب بود متشکرم
دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 11:08 ق.ظ
لیلا
امتیاز: 1 0
لینک نظر
من عاشق این دایتان بودم
چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 10:05 ق.ظ
نهال
امتیاز: 1 0
لینک نظر
عالی بود.بهتر از ابن نمی شد.دستت درد نکنه.
شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1394 10:02 ب.ظ
ذد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد